تبليغاتX
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی

یه جای دنج که کسی من و نشناسه

حس دوگانگي

عجب كه هر وقت خيلي دلتنگ ميشم بد جور نوشتنم مياد.

روراست بگم فكر كنم در دوران نوجووني و جووني هممون يه جورايي عشق رو تجربه كرديم ، چندين سال درگيرش بوديم  و شايد هيچوقت بهش نرسيديم و سعي كرديم فراموشش كنيم و فقط يه خاطره ازش مونده ........

چه حالي پيدا ميكنين اگه بعد از 15 سال دوباره پيداش بشه و هر روز جلوي چشمتون باشه؟!

دست خودم نيست ....حالم زياد خوب نيست...چرا زندگي همچين رفتاري با ما داره...نميخوام جلوي چشمام باشه اما هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اسفند1389ساعت 6:23 PM  توسط خانومی  | 

دلم برای اینجا تنگ شده بود توی محل کارم استفاده از اینترنت محدودیتهای خودشو داره برای همینم ترجیح میدم که دیگه اونجا وارد این وبلاگها نشم الان هم چند وقتیه که adsl گذاشتیم تو خونه و دیگه راحتم میخوام دوباره شروع کنم نوشتن فقط نمیدونم هنوزم دوستای خوبم دوست دارن بهم سر بزنن یا نه؟

میام دوباره فعلا بای.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:14 PM  توسط خانومی  | 

سال نو مبارک

اونقدر این یک ماه گذشته پر مشغله و تلخ و شیرین گذشت که اصلا نفهمیدم چطور گذشت اول از همه اینکه شب عید تو محل کار مشکلی پیش اومد که همچنان ادامه داره دعا کنین به خیر بگذره بعد هم اینکه همون شب عیدی دخمله تب کرد و اونقدر حالش بد شد که سال تحویل ما تو بیمارستان بودیم دکترش گفت ریه اش چرک کرده اما خدارو شکر هفته دوم عید روبراه بود و جاتون خالی رفتیم اصفهان  از هوای خیلی سردش که بگذریم اونجا  خیلی خوش گذشت بعد هم تا الان بنده همچنان دارم بازدید عید پس میگیرم نمیدونم شما هم همین مشکل رو دارین یا نه خدا خیرشون بده تو عید که همه چیزت روبراهه و از سر کار برنگشتی که خسته باشی و خونه زندگیت رو فرمه هیچکس نمیاد اما تا سیزده تموم میشه زینگ زینگ ما داریم میایم خونتون بازدید من که زیاد خوشم نمیاد .

دیروز و پریشب هم که خودم جایی مهمونی شام و ناهار بودم دیشب که برگشتیم خونه دخمله که داره لباساشو عوض میکنه برگشته میگه خوب مامانی فردا کجا مهمونیم ناهار بخوریم قربونش برم ما که چتر باز نبودیم اما این انگار حرفه ایه.

نمیدونم تا به حال به یه همچین حسی برخورد کردین که تا دیروز چقدر به اطرافیانتون اعتماد داشتین و حالا نمیدونین کدوماشون واقعا روراستن و کدوم یکی داره سرتون کلاه میذاره خیلی حس بدیه که دونه دونه با همه سلام علیک کنین و خوش و بش ولی مطمئن باشین که یکی از اینا خیلی دروغگوئه و همونه که همه چیز زیر سرشه حالا واقعا به کی میتونی تهمت بزنی ؟ نسبت به همه بی اعتماد شدی هر کدوم که میاد و حرفی میزنه سعی میکنی همه کلماتشو حلاجی کنی که شاید این خودش باشه مغزت داره منفجر میشه و دست و دلت به کار نمیره . نمیدونم اگه بفهمم کدوم یکی بوده چه برخوردی باهاش خواهم داشت و اونوقت در مورد دیگران چطور میخوام روابط عادی داشته باشم ترس از اینکه هر کدوم از اونها ممکنه یه روزی تو زرد از آب دربیان.

نیازمند دعای سبزتان هستم.

هیچ تا بحال شده که توی یه جمعی تازه وارد شی و همه رو بشناسی الا یه نفر بعد که بهت معرفیش کنن بجای اینکه بهش بگین از آشناییتون خوشوقتم و اون هنوز چیزی نگفته الکی بگی خیلی ممنون مرسی؟ آخه مرسیه چی؟ مگه اون چیزی گفته ؟ قربون خودم برم که در آستانه ۳۲ سالگی هنوز آخر سوتی و خرابکاریم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 فروردین1388ساعت 3:50 PM  توسط خانومی  | 

اسباب کشی

سلام با کلی تاخیر

خب داستان از کجا شروع شد

 از اونجا که من ساده دل به همسری گفتم به صاحبخونه بگو که ما احتمالا یک ماه زودتر بلند میشیم چرا؟  چون مستاجر به ما قول داده بود یک ماه زودتر بلند شه چرا ؟ چون عروسی خواهرم در پیش بود و ما حداقل یک ماه تو اون خونه کار داشتیم بنابراین بهتر بود که همه یک ماه زودتر وارد عمل بشیم وگرنه واویلا.

 من چه میدونستم که مستاجر بدقولی میکنه اما صاحبخونه وارد عمل میشه یعنی خونرو زودتر از موعد اجاره میده و دائم فشار میاره که بلند شین اما از اون ور مستاجر من عین خیالش نیست دیگه ببینین چه حالی داشتم من با وسائلی که یک ماه زودتر بسته بندی شده.

این داستان از خرداد ماه شروع شد و تا آخر تیر که ما اساس کشی کردیم و تا آخر مرداد که کارهای خونه با وجود وسائل انجام میشد ادامه داشت دیگه از رنگ ونقاشی و لمینت کف اتاقها بگیر تا کابینت آشپزخونه و کاشی دیوارش و تعویض کلی لوازم  و....خلاصه بالاخره تا ۲۳  مرداد جاگیر شدم و آخر مرداد هم عروسی خواهرم منم تازه بدو دنبال لباس خریدن راستش اصلا نفهمیدم تابستون چطور گذشت بعدش هم که گرفتاریهای مهد گذاشتن بچه و تازه روز از نو روزی از نو دائم مریض داری .

خلاصه با همه این تفاصیل حالا دیگه ساکن شدم اینجا یه جاییه تو غرب تهران جای خوبیه خونه قشنگیه علی الخصوص که منظره خیلی قشنگی داره خیلی راضیم و خیلی دوسش دارم راستشو بخواین راحت شدم و دیگه حالا حالا ها قصد تعویض خونه ندارم بسمه دیگه میخوام یه کم نفس بکشم برم مسافرت تفریح کنم از سال جدید هم میخوام شروع کنم اگه خدا بخواد عید میریم اصفهان.

راستی در مورد خونه بگم که بانظر خانوم خونه در مورد قانون جذب کاملا موافقم در مورد این خونه هم همه چیز همونهایی شد که من دائم بهش فکر میکردم مثلا دائم میگفتم میخوام خونه بن خوبی داشته باشه ساختمون خوبی باشه با همسایه های خوب و متشخص داخل خونه هم نقشه خوبی داشته باشه جادار باشه اگه نقاشی یا کابینت بخواد مهم نیست همینطور هم شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 10:39 PM  توسط خانومی  | 

خانومی یک سر و هزار سودا

این روزا خیلی سرم شلوغه مهد رفتن بچه و دوری از خونوادم( به علت اسباب کشی ) و یه بچه ای که یه آن نمیذاره بشینی یه مقدار زیادی خستم بگذریم اصل کلام اینکه هنوز هستیم و اون مشکلاتی که باهمسری داشتم هنوز هم دارم متاسفانه با وجد تمام صحبتهایی که باهاش میکنم چندان فایده ای نداره و دیگه دارم به این نتیجه میرسم که نمیتونه همین وبس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 5:23 PM  توسط خانومی  | 

مبارک بادت این سال و همه سال

این روزا حس خوبی دارم ..خوبم خیلی خوب ...دارم نقشه میکشم ..هاهاها

امسال تحویل سال من خواب بودم..اشکالی داره ؟بنظر خودم که هیچ اشکالی نداره خیلی خوب و خوشمزه بود خوابش.

الان هم اینجا تقریبا بجز سه چهار نفر هیچکی دیگه نیست چه محل کار لذت بخشی.... اینجا رو خیلی دوست دارم از فضای سبزش لذت میبرم ایجا بهارهای زیبایی داره تو محوطه که قدم میزنمحس خوبی بهم دست میده اتاق جدیدمم خیلی دوست دارم خداییش از پارتیشن خیلی بهتره آرامش داره روی هم رفته محل کارمو و همینطور کارمو که البته تو روزای عادی وقت سر خاروندن ندارم با یه رئیس پر توقع خیلی دوست دارم امروز استثناست خبری نیست کسی هم نیست همه مرخصی هستن.

با دیدن دخترک و رشد سریعش گاهی متحیر میمونم و البته دائم خدارو شکر میکنم.

جدیدا با یه روزنامه آشنا شدم البته دو هفته نامه اسمش اَمرداد هست مال زرتشتیهاست از خوندنش لذت میبرم حس ایرانی بودن واقعی بهم دست میده حتما بخونین ربطی به دین و مذهب نداره بعضی ها نگران نشن بنظرم خوندنش برای ما ایرانی های عرب زده واقعا واجب و لازمه شماره آیندش ۲۵ فروردین چاپ میشه دارم برای خریدن و خوندنش روز شماری میکنم.بعضی مطالبشو اینجا مینویسم:

ایرانیان و شادی

شادی در نزد ایرانیان برابر بوده با صفای باطن سرزندگی و روشنی روان نه از خود بیخود شدن و فراموش کردن خویشتن.

دید و بازدید

تنها تفاوتی که در دید و بازدید زرتشتیان وجود دارد این است که زمانی که به منزل یکدیگر میروند نخستین چیزی که برای تعارف می آورند آیینه و گلاب است به این مفهوم که در این خانه بهترین چیز برای پیشگشی به شما روی زیبای خودتان است با عطر گلاب.

سیزده بدر

نحسی باوری تازی است که بر پایه ی آن روز سیزده تمامی ماهها را نحس میدانند اما در رویه ی( صفحه ی)۲۲۶ آثارالباقیه جدولی برای سعد و نحس بودن وجود دارد که در آن برای سیزده نوروز که در گاهنمای زرتشتی (من میگم ایرانی) تیر نامیده میشود واژه ی سعد(به معنای نیک و فرخنده) آمده. بنابراین ایرانیان باستان پس از دوازده روز جشن که به یاد دوازده ماه سال است روز سیزده به باغ و صحرا رفته و جشن میگرفتند در هر حال تمامی این آیین ها به هر شوند(=دلیل) که باشد هدف دور هم بودن مردم بوده چیزی که امروزه در هازمان(=جامعه) شهری و صنعتی تشنه آن هستیم.

بهمن...وه من=منش نیک

اردیبهشت=بهترین دانش

شهریور=شهریاری برگزیدنی..تسلط نیک بر هر چیز بد

اسفند=آرامش پیش برنده ای که از دانش عشق و ایمان پدید آید(سپنتا آرمئیتی)

خرداد=رسایی و کمال

امرداد=بی مرگی و جاودانگی...مرداد به معنی مرگ و نابودی

جشن مهرگان روز عشق ایرانیان باستان(روز مهر از ماه مهر در گاهنامه زرتشتی هر روز از ماه نام مخصوص خود را دارد) =همون ولنتاین اروپایی ها که ما ۳۷۰۰ سال پیش داشتیم

جشن اسفندگان روز پاسداشت مقام زن و مادر

و در آخر

آنان که در درازنای سده های گذشته کوشیده اند یا هم اکنون میکوشند که نقش جاویدان نوروز را از لوح ضمیر ایرانیان بزدایند ویا جشن ها و آیین های دیگری را جایگزین آن گردانند بن مایه های هستی شناختی این رویداد را نشناخته و درنیافته اند ودر این تلاش بیهوده ی خود باد در غربال ریخته و میریزند.

در باره چهارشنبه سوری هم مطالب جالبی داره از حوصله اینجا خارجه که بنویسم اگر مشتاقین برین بخرین و بخونین.

از همسری نگفتم ......چند روزی که مسافرت بودیم به خاطر بد قلقی های دخترک خیلی منو لای منگنه گذاشت یه کم از دستش عصبانی شدم اما روی هم رفته تعطیلات لذت بخشی بود البته تو تهران سه نفری بیشتر خوش گذروندیم دوسشون دارم (همسری و دخترک) خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمیخواد.

خوار شوهر آنفولانزا گرفته بچش هم همینطورحالا از مادر شوهر اصرار که سیزده باید بیاین خونه ما ای خدا یادش نیست که پارسال هم اونجا بودیم ؟؟این چقدر انحصار طلبه انگار نه انگار که منم اینجا پدر و مادر دارم تازه اگه بچم مریض بشه چی؟

ایندفعه همسری خودش سفت وایساده که نمیریم ..هورااااااااااااااااا

اوووووم چیزی یادم نرفته بنویسم؟؟؟؟

اگه یادم اومد دوباره میام میگم

بااااااای

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 12:44 PM  توسط خانومی  | 

بعد از 5 ماه

سلام به همه دوست جونای خوبم که تو این مدت بهم سر زدنو سراغمو گرفتن والا خیلی با معرفتین خیلی دوستتون دارم

تو این مدت که چیزی ننوشتم هم نوشتنم نمیومد هم اینکه دسترسیم یه مقدار زیادی سخت شده اما حالا دوباره دوست دارم بنویسم ایشالا که دوستام هنوزم سر جاشونن این چند وقت یه مناسبتهایی بود که رد شد و دوست داشتم که ثبت بشه اولیش تولد همسری بود ۱۶ مهر که همسری ۳۳ ساله شد و دومیش تولد ۳۰ سالگی خودم بود ۲۳ مهر من ۳۰ ساله شدم اولش اصلا حس خوبی نداشتم  خیلی فرق میکنه با حس ۲۰ سالگی احساس پیری بهم دست داد اما حالا حسم خیلی خوبه تازه از وقتی یکی بهم گفت که اصلا بهم نمیاد ۳۰ ساله باشم و بیست و پنج شیش ساله بیشتر بهم میخوره حسم بهتر هم شد

و آخریش  سالگرد ازدواجمه که همین دو روز پیش بود ۲۱ بهمن هفتمین سالگرد ازدواجم بود بعد از هفت سال برای اولین بار من غافلگیر شدم اولین بار  اولین عید بعد از نامزدیمون بود که یه دستبند خیلی خوشگل گرفتم که روز عروسی آقا دزده وقتی کیفمو از تو ماشین عروس دزدید اینم باتمام محتویات کیف از دست رفت از اون موقع تا حالا دیگه از این اتفاقا اینجوری نیفتاد تا امسال که شبش همسری گفت میخواد بره کارواش وقتی اومد با یه دسته گل خیلی خوشگل اومد تو خیلی خوشحال شدم بعد هم گفت که تازه یه چیز دیگه هم هست رفت تو اتاق و با یه جعبه اومد بازش کردم ای خدا جون همون ساعتی بود که چند ماهه چشمم دنبالشه البته الان پیش آقای فروشندس تا بده شرکتش کوچیکش کنن سر فرصت عکسشو میذارم  شکر خدا مثل اینکه این هفتمی شگون داشت بالاخره طلسم شکست همیشه بهم کادو میداد اما نه اینجوری همیشه خودم در جریان بودم و خیلی هم بی مزه بود این دفعه کلی جیمز باند بازی در آورده که من نفهمیدم همیشه فکر میکردم حواسم به همه چیز هست اما این یکی رو سه روز قبل خریده بود اما من نفهمیدم باید حواسمو بیشتر جمع کنم

دیگه اینکه صبرم دیگه داره تموم میشه میخوام هر چه زود تر برم خونه خودم تو کل این سالها فقط یک سال اول ازدواج مستاجر بودم برای همین الان خیلی سختمه کلی نقشه دارم واسه اونجا روز شمارم رسیده به ۵ ماه و ۷ روز یادم باشه یه روز شما اون بالا بذارم و دیگه اینکه هیچی سلامتی شما

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 11:21 AM  توسط خانومی  | 

پراکندگیهای مغز من!!!!!!!

* اَه اَه اَه .... حالم بهم خورد از اين طرز نوشتن انگار يكي دنبالم كرده بود چرا من اينجوريم اينقدر بي حوصله نصف مطالبم هم كه خورده شد و فاكتور گرفته شد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/نميدونم حوصله تعريف كردنم پريده .

 

* ماه رمضون هم شروع شد و من در حسرت روزه هاي قضا و روزه هايي كه قضا ميشود لعنت به اين جسم لعنتي لعنت به اين چشما لعنت به اين مغزي كه چند ساليه عين ميدون جنگ شده يكي بياد به من بگه من كيم آخه چرا هيچوقت از خودم و كارام راضي نيستم ؟اين يعني من اعتماد به نفس ندارم آيا؟

 

* عاشق شباي احياهستم خيلي دوسشون دارم اما نميدونم با اين ادا اصولي كه اينا سر ديدن هلال روي ماه در ميارن اين شبا همون شباست ؟ نميدونم شايد اصلا فرقي نداره مهم اينه كه تو دلتو پرواز بدي و اينا همش بهانست.  

 

* ميخوام آش بپزم آش قلمكار از اينايي كه يه وجب روش روغن داره همسري ميگه مال تو خيلي خوشمزه ميشه سفت و غليظ از مال همه بهتره دوساله كه نپختم و همسري ماه رمضون از بيرون ميخره و بازم ميگه تو بپزي بهتره آخه خيلي سخت و وقتگيره  اونم به يه قابلمه كوچيك راضي نميشه دلش يه ديگ گنده ميخواد ..حالا قلم از كجا گير بيارم ؟ چند وقته كه ديگه از قصابي هميشگي گوشت نميگيرم واسه همينم ديگه قلم بي قلم قصابيا فقط به مشتريهاي ثابتشون ميدن شايدم آش رشته پختم براي اولين بار!!!!!!

 

* دخملي هر كاري ميكنم تقليد ميكنه پدرش كه نماز ميخونه دولا ميشه سجده ميكنه مثلا!! اونم باچه وضعي خيلي خنده داره من آرايش ميكنم وسايلمو برميداره ادامو در مياره دخترم هم دينشو داره هم دنياشو.

 

* دلم دوستامو ميخواد اما همه سرشون تو كار خودشونه مثل من وقت ندارن.

 

* دلم دوستاي جديد ميخواد.

 

* وام ..وام.. وام ..دارم تو قسط خفه ميشم ما هم با اين خونه عوض كردنمون حالا كلي هم خرج دارم اونجا... انتظار انتظار!! آهاي سال ديگه.. كي مياي آخه من خونمو ميخوام.

 

* اَه يه سوتي ديگه..... پدر و مادرمو كه طبق معمول احتياج به هل دادناي ما دارن و همه كاراشونو ميخوان بندازن گردن من و همسري برديم تا نزديك خونه جديد ما خونه ببينن تف به اين شانس يكي رو اون دور و برا ديديم كه نبايد ميديديم ونبايد سر از كارمون در مياورد كه آورد.

اگه مامان اينا بيان اونجا چه شود//// كلي به افتخاراتم اضافه ميشه كه ظرف دوسال اين وزنه سنگيني كه بايد با بلدزر از جاش بلند ميكردي رو من تكون دادم بعد 27 سال اينا دو سال پيش به زور من و همسري بالاخره يه تكوني خوردن كه تو فاميل كلي صدا كرد و افتخارش نصيب خودم شد كه اگه اين دومي هم انجام بشه ...............

 

* وبلاگ ياسي رو خوندم از محبت بي دريغ خونواده شوهرش گفته بود لذت بردم اي كاش همه ما اينطور بوديم اونقدر بي غل و غش و اونقدر بي ريا.

 

* و... ديگه هيچي فعلا تو هپروتم.

 

پ.ن.:خندم میگیره به اون جمله بالا... هه هه ...جایی که کسی من و نشناسه تا حالا که چند تا سوتی دادم.

+ نوشته شده در  شنبه 24 شهریور1386ساعت 1:38 PM  توسط خانومی  | 

ادامه...

يواش يواش روابط ما نزديكتر شد و من يه جورايي بهش وابسته شدم از خودم تعجب ميكردم كه چرا اينقدر بهش اعتماد كردم تا حدي كه شماره تلفن خونمونو بهش دادم نميدونم چشماش به آدم اطمينان ميداد.

 ديگه از جريانات دانشگاه نميگم كه چطور همه بالاخره يه جوري سر از كارم درآوردن و چقدر پشت سرم صفحه گذاشتن روزا ميگذشت و به روز دفاعيه اون نزديكتر ميشديم يعني روزي كه ديگه رفت و آمدهاي من تو مسير دانشگاه با اون تموم ميشد تو اين فاصله دروغي رو كه بهم گفته بود كشف كردم اينكه خونوادش آلمان نيستن بلكه فقط عموهاش اونجان و پدرش كارخونه اي داشته كه ورشكسته شده و باقي پولهارو ورداشته برده آلمان بلكه اونجا با برادراش بتونه كاري بكنه كه اونا هم چون اين ورشكسته بوده ترسيدن و باقي پولها هم حروم شده و برگشته و حالا توي زادگاه خودش توي يه كارخونه به خاطر آشنايي مدير قسمتي شده و اين جناب هم به خاطر دانشگاهش با اونا نرفته و همينجا مونده كلي به خاطر اين كشفم دلنگران بودم وقتي باهاش مطرح كردم خيلي ناراحت شد اول پرسيد از كجا فهميدي منم گفتم كه زنگ زدم و به عنوان يكي از آشناها خودمو معرفي كردم و مادر بزرگش همه چيزو برام گفته بود (من عاشق اين مادربزرگم خيلي ماهه) بعدهم خودش تمام داستان زندگيشونو برام تعريف كرد و گفت دروغ گفته چون كه نميخواسته منو از دست بده ميترسيده وقتي بفهمم كنار بزارمش از طرفي من كه شديدا دلبستش شده بودم ولي اون هيچوقت به من ابراز محبت نميكرد هميشه هم ميگفت من كه هنوز كاري ندارم خونوادمم نميتونن منو پشتيباني كنن بنابراين ابراز هر چيزي فقط نامرديه چون اگه نتونم كاري بكنم فقط پشيمونيش برام ميمونه.

 

 راستشو بخواين من هيچوقت نفهميدم كه اونموقع واقعا عاشقم بود يا فقط ميخواست من رو داشته باشه هر وقت هم ازش ميپرسم صريح بهم ميگه كه از خيلي قبل تر كه من اونو بشناسم اون منو ميشناخته و دوسم داشته الله اعلم.....

روزا ميگذشت و اين من بودم كه مدام بهش زنگ ميزدم چون به خاطر شرايطش توي خونه پدربزرگش براش مشكل بود به من زنگ بزنه من ديگه خسته شده بودم اون اومده بود جلو اما انگار حالا من دنبالش بودم اون ميخواست منو بدست بياره اما ديده بود در توانش نيست و جا زده بود منم فكر ميكردم كه اون فقط منو براي سرگرمي ميخواد از طرفي هم فكر ميكردم كه اگه بخواد با من ازدواج كنه بخاطر موقعيت خونوادگي و ظاهرمه كه هميشه ميگفت تو سفيدي و باريكي براي همين ازت خوشم مياد منم  تصميم گرفتم باهاش بهم بزنم من 21 سال داشتم و چند تا هم خواستگار داشتم اما به خاطر وجود اون نميتونستم تصميم بگيرم تو دوران آشناييمون هيچوقت حتي يه هديه كوچيك ازش نگرفته بودم معتقد بود اين چيزا وابستگي مياره اين بود كه يه نامه بلند بالا براش نوشتم و گفتم كه ديگه تمومه اون كه فعلا كار و باري نداره و حالا حالا هم وقت داره(اون 3 سال از من بزرگتره) ولي من يه دخترم و نميتونم زندگيمو براش تلف كنم خيلي جدي بودم و از نظر من همه چيز تموم شده بود و كاملا مطمئن بودم كه اون از خدا خواسته فقط منتظره تا من اين پيشنهادو بدم چون ميدونستم دوست نداره دلي رو بشكنه براي همينم من پيشقدم شدم اما بر خلاف تصورم ورق كاملا برگشت و حالا ديگه اون بود كه دنبالم ميدويد با تمام توانش دنبال كار ميگشت هر روز از هر جايي كه دستش ميرسيد بهم زنگ ميزد و گزارش كاراشو ميداد من مونده بودم حيرون بهم گفت كه فكر ميكردم حالا حالاها هستي فكر نميكردم بخواي ولم كني اما من ولت نميكنم اين بود كه بالاخره در كمال ناباوري يه كار دولتي پيدا كرد كه مجبور نبود سربازي بره و فصل جديد زندگي ما از همونجا شكل گرفت .....

 

از خصوصياتش نگفتم پسري بود با قد متوسط پوست گندمي چشماي درشت سبز ملايم در كل صورتش به آدم احساس اطمينان ميداد و پسر خوش قيافه اي به حساب ميومد.نماز خون و روزه بگير برخلاف من كه هميشه يه خط در ميونم بسيار علاقمند به پيشرفت و تجدد شديدا روشنفكر(برخلاف خانوادش) ساده انديش و بسيار بسيار مهربان و رقيق القلب و.....توي فاميل ما هم خيلي وجهه خوبي داره و همه دوسش دارن.هيچوقت دل كسي رو نميشكنه(بخصوص پدر و مادرامون) براي همينم تو خيلي از موارد با مادرش دچار مشكل ميشيم اما خدارو شكر خودش يه جوري همه چيزو جمع و جور ميكنه كه نه سيخ بسوزه نه كباب .خيلي هم صبوره و مدت طولاني اگه سرش داد بزني صداش در نمياد اما واي به روزي كه در بياد واي........

 

 اينارو هم بعدا فهميدم شديدا شلخته و تنبل و فراموشكار عاشق دراز كشيدن و روزنامه خوندن و بعد هم پخش و پلا كردن روزنامه ها كم حرف به راحتي با هر كسي نميجوشه البته وقتي يخش باز بشه در خصوص مسائل س.*.ي.*.ا..س.*.ي و اقتصادي و ورزشي خيلي حرفا واسه گفتن داره كمي تا قسمتي خاله زنك از اون نوعشها نه از اين نوعش مثلا وقتي با مامانم حرف ميزنم (فقط مامانم نه هر كسي مثلا مامانم) بايد همه چيزو براش تعريف كنم .اصلا زبون دراز نيست اونم مثل من حاضر جواب نيست  ولي جديدا در مقابل شوهر خواهرش داره زبونش باز ميشه كه آي من كيف ميكنم قبلا فقط حرف ميشنيد و جواب نميداد ولي دارم بهش اميدوار ميشم.هنوز كه هنوزه با پدر و مادرم رسميه و اونارو مامان و بابا صدا نميكنه .توي ابراز احساساتش خيلي معذب بود كه خيلي بهتر شده اين اسم خانومي رو هم اون رو من گذاشته تكراريه اما من دوست دارم.اصلا بلد نيست واسه زنش كادو يا گل بخره باور ميكنين من تا حالا ولنتاين كادو نگرفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟///

توي مهمونيها معذبه حتي دست دور گردن زنش بندازه. رقصيدن رو دلقك بازي ميدونه براي مردا......

بازم بگم ؟؟؟؟/حالا كدومش ميچربه؟؟

راستشو بخواين ميدونم كه خيلي دوسم داره هر كاري در توانش بوده بخاطرم كرده و ميكنه  هميشه هم ميگه كه تو نباشي ميخوام هيچي نباشه همين كاراشه كه باعث ميشه بتونم خونوادشو تحمل كنم اما شايد زياده خواهم دلم ميخواد بعضي وقتا بهم بگه ...((هيش... يواشكيا))....خوشگل شدي..... برام كادو يا گل بخره ....اه خسته شدم بسكه ديگران اين كارارو كردن و طرفشون همه جا جار زده و پز داده...

اوفففففففففف چقدر خاله زنك شدم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 9:43 AM  توسط خانومی  | 

خر میشویممممممممم!!!!!

من دو باره خر شدم

به خودم قول داده بودم كه زياد باهاشون رفت و آمد نكنم صبر كنم تا دعوتم كنن همين كارم كردم قول داده بودم كه باهاشون زياد قاطي نشم بابا به خدا همين كارم كردم اما اونان كه خيلي بي جنبه هستن جا ي شما پر اين سه روز تعطيلي مادرم رفت شمال خواهرم با نامزدش مشغول پدر و برادرمم كه تو لاك خودشون خلاصه يه خونواده پخش و پلا مادر شوهره هم زنگ زد و رسما براي چهارشنبه صبح دعوت كرد(قبلا به اطلاعشون رسونده بودم كه بي دعوت نميام) ما هم كه از اينور رونده رفتيم اونور ناهار كه به خير گذشت تا اصرار كردن كه براي شام بمونين شام هم مارو بردن به يه آلاچيق حالا كيا هستن برادر شوهر عزيز(ميگم عزيز چون واقعا عزيزه از سنگ صدا در بیاد از این بشر  صدا درنمیاد) با همسرشون (از وقتي اين خانم وارد خونواده شده همه چي ريخته بهم داستانشو تعريف ميكنم واستون) خار شوهر (واقعا خاره) با همسر زبون درازش با بچشون كه ۲۰ روز از دخترم بزرگتره(اونم ماجرايي داره سر فرصت ميگم) و پدر شوهر محترم (زياد حرفي نميزنه اما من عقايدشو قبول ندارم واسه همين حرص ميخورم از اونايي بوده كه قديم چادر از سر زنش برداشته واسه منافع كاريش اما حالا 180 درجه برگشته اما تا حالا حرف نامربوطي به من نزده) و مادر شوهر ( زياد حرف ميزنه و يه كم آتيشيه خدا نكنه كسي فيتيلشو روشن كنه همينجوري كار به كار آدم نداره مهربون هم هست اما اگه اون فيتيلهه روشن شه .....اكثرا اين فيتيله بخت برگشته بيشتر از جانب دخترش و گاهي از جانب يكي از خواهراش  براي من روشن ميشه)

دردسرتون ندم اين جمع ما بود بگذريم كه يكي دو تا حرف از جانب جاري شنيدم كه شوهرم ميگه شنيدم چي بهت گفت چرا جوابشو ندادي؟منم كه ماسسسسسسسسسسسسسست اي خدا چرا بلد نيستم در جا جواب بدم ماماننننننننننننننننن تو چرا يادم ندادي چي ميگم بابا تو كه خودت بدتري!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون شبم اي بد نبود فسقل خانوم كه آتيش سوزوند مگه گذاشت شام بخورم اينم كه عممممممه دوست همش ميرفت روي پاي اون مينشست اونم به روي خودش نمياورد ولي معلوم بود خوشش نمياد خوشم اومد فسقلي نميذاشت اونم شام بخوره از رو دوستي زيااااااااااااااااااااد هي ميرفت پاشو ميكرد تو ظرف جوجه كباب خانوم ( بچه من راستشو بخواين خيلي حاليشه اينو همينطوري نميگم بچه خواهر شوهر كه پسر هم هست 20 روز ازش بزرگتره  اما در مقابل حرفي كه باهاش ميزني فقط خنده  تحويل ميده اما دختر من قشنگ ميفهمه چي ميگي مثلا اگه بهش بگم دارم جارو ميزنم بيا كمكم كن مياد و دسته جارو برقي رو ميگيره و مثلا كمك ميكنه اما اون حتي صداش كه ميكني برنميگرده) خلاصه فسقلي هم مثلا داشت به عمش محبت ميكرد عمه هم که منم حرص ميخوردم چون حتي دريغ از يه قربون صدقه رفتن خشك و خالي منم كيف ميكنم چون همسري هم اصلا بچه اونا رو تحويل نميگيره (خيلي اين خونواده سالم و مستحكمه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) البته اين جريانات داستان داره در گذشته اين خار شوهر من اينجوري نبود با من... منم باهاش اينطور نبودم سر فرصت دونه دونه تعريف ميكنم.

 

دردسرتون ندم اين فسقل ما تا چند نفر رو ميبينه پدر و مادر يادش ميره همش تو تو بغل اين و اونه شير هم كه نميخورد شوهر خواهر شوهر محبتشون گل كرده ميگن بده من بهش بدم بچرو گرفته تو بغلش اَه اَه بدم اومد حالا فسقلي احتمالا داشته بازي بازي ميكرده كه شير نخوره اونم برگشته به همسري ميگه اين شيشتون بدرد نميخوره ازش شير نمياد بيان يه شيشه ما داريم بهتون بدم خوب بود بخرين شوهر ما هم جو گير حالا همين آقا يه ساعت پيش براي بار صدم داره پز قطره آهن آمريكايي رو ميده به ما كه گرون هم ميخره آخه يكي نيست بهش بگه اون موقع كه تو بيل ميزدي ما تو خونمون باغبونم داشتيم همين برنامه باعث شد بيخود يه شيشه شير بلا استفاده به اصرار همسر به جمع شيشه شيرهاي بلااستفاده اضافه شود قربونت مامان جونم همون دو تا شيشه چيكو كه خريده بودي هنوزم همونا بهترينن این کار شوهر منم به حاطر حساسیت بیش از حدش به فسقله.

 

از بخت بد بيكار ما اونشب قرار گذاشتن كه فردا صبحش واسه كله پاچه دوباره همونجا جمع شن و بعد هم بريم پيك نيك نميدونم چرا اسم پيك نيك كه مياد دست پام شل ميشه عاشقشم همه وسايلشم دارم اما هم پا كم دارم.

 

اين بي برنامه ها پدري در آوردن از اين برنامه پيك نيكي كه تا بعد از ظهر طول كشيد ما كه رفتيم خار شوهر رفته بود مادام گن بخره كه بلكه اون هيكلو يه جوري صاف و صوف كنه واسه عروسي خواهر شوهرش كه بسي پدر در مياورد ازش و من بسي ميكيفم  مادر شوهرمم تصميم گرفته بود واسه پيك نيك پلو مرغ بپزه كه تا ظهر هم حاضر نشد ديگه اينكه ناهارو خورديم و خواستيم فسقلو بخوابونيم خونه مادر شوهرم يه خونه نقلي يك خوابس البته اجاره اي به خاطر دخترش اومده اينجارو اجاره كرده بهش نزديك باشه بچه هاشم كه همه رفتن ديده نيازي نداره اينجارو اجاره كرده ديگه نگفته بابا يكي ميره دو تا مياد بعد هم ميره سه تا مياد ما هر وقت اونجا ميريم اين خواهر شوهر ور ميداره بچشو ميبره تو اتاق ميخوابونه به هيچكس هم تعارف نميكنه بچه منم تو اون شلوغي اينقدر بالا پايين ميپره و از خواب تلو تلو ميخوره تا شوهرم هميشه بعد ناهار مارو برميداره ميبره كه بچه تو خونه راحت بخوابه حالا فكر كنين خونه خواهر شوهر دوقدمه ها اما اين دفعه چون بعد از ظهر  ميخواستيم بريم بيرون شوهرمم زرنگي كرد بچرو زد زير بغلشو پريد تو اتاق(قربونت برم كه فقط تو حريف اينايي)خلاصه دوتايي فسقلو خوابونديم بگذريم كه اين وسط صد بار مادر شوهر به دستور دخترش هي اومد و رفت كه مثلا وسايل بچرو ببره بيرون و دست آخرم موبايل اين دختره شروع كرد به نواختن يك آهنگ جواد كه شوهرمم برد پرت كرد جلوش(البته خیلی محکم نه ها آروم) آيييييييييييي حال داد.

 

فسقلي خوابيد شوهرمم كنارش منم اومدم بيرون ديدم دختره بچرو گذاشته رو پاش و بُغ كرده هي هم چشم و ابرو مياد كه يعني بچه اينجا نميخوابه منم سوت زنان رو به ديوار آخر شوهرش رفت پيشش يه چيزي در گوشي به هم گفتن و نامردا بچرو ورداشتن بردن تو اتاق ميخواستم سر به تنش نباشه من هيچوقت اينكارو باهاشون نكرده بودم مثلا ميخواست بگه جاي مارو گرفتي اما چند دقيقه نگذشت كه اومدن بيرون آيي خيط بچهه اونجا فسقل منو ديده بود بيشتر شارژ شده بود شوهر منم بهشون اخم كرده و پشتشو كرده اونام ترسيدن اومدن بيرون آييييييييي حال كردم.

 

حالا هي راه ميره ميگه هيس ساكت بچم بيدار ميشه اتاق كه جا نداره (آخه پدر شوهرمم رفته بود اونجا بخوابه) كه يه مرتبه بي مقدمه اومد پيشم و گفت ببين باجناق شوهر خواهرت خيلي خوشگلتره اول يه كم موندم منظورش چيه بعد داغ كردم منم ماست فقط بهش گفت يه كم واسه خودتون كارت پستال بفرستين چقدر خرم چرا يه جواب نون و آب دار بهش ندادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/از اونورم مادرش بهم ميگه آره خواهرتم بعد از عقدش قيافش بد شده ايييي خدا اينا چرا اينقدر پر رو هستن چرا به خودشون اجازه ميدن راجع به خونواده آدم اظهار نظر كنن والا اينا همه پته فاميل خودشون جلوي من ريختن رو آب اما من هيچوقت به خودم اجازه نميدم حرفي بزنم هميشه فقط شنونده هستم اما اينا نه انتظار دارن منم بشينم پشت سر مادر خواهرم باهاشون حرف بزنم از اونورم دوتايي ريختن رو سرم كه بچت وزنش چقدره قدش چقدره هر وقت ميپرسيدن منم عين اين شاگرد در سخونا درسمو پس ميدادم اما هر وقت منم ازشون ميپرسيدم همين مادر شوهره هر دفعه ميگه به خدا نميدونم دخترشم ميگه به خدا يادم نيست خدا ....هه... شما نماز ميخونين؟؟ همشم ميخوان از من بكشن بيرون كه من واسه بچم چه كارايي ميكنم اما اين دفعه منم مثل خودشون همرو جواب سر بالا دادم .

اينا يه عادت بدي دارن وقتي ميان خونه من مادر و دختر همه زندگيمو زير و رو ميكنن ببينن چه چيز جديدي دارم بعد هم از اونجايي كه سليقه صفره ميرن ميگردن  مشابهشو براي خودشون پيدا ميكنن كه صد البته كار تقليدي كه با مثلا اگه لباس باشه با هيكل آدم يا وسيله خونه باشه با خونه آدم كه حتما جور در نمياد و مفتضح ميشه اينه كه ديگه از اين  برنامه ها هم حالم به هم  ميخوره و خوشم نمياد بيان خونمون .

اينم از اين وقتي زياد باهاشون دختر خاله ميشي كار به جاهاي باريك ميكشه راستشو بخواين اين دفعه كلي حرف آماده كردم تا جوابشونو بدم دلم كه آروم نميگيره.آخه ميدونين اين خونواده تنها ادعاشون خوشگليشونه اونم به خاطر رنگ چشمشون... قشنگه اما ديگه اينقدر گفتن نداره يادمه بچه كه بودم اگه كسي به من ميگفت دختر خوشگل بابام سريع برميگشت و ميگفت بگين خانوم خوشگلي كه ملاك نيست اما اينا نه... به بچه هاشون اعتماد به نفس كاذب ميدن همه جا هم جار ميزنن اما چي بگم اي كاش يه ذره فرهنگ داشتن اما خوشگلي نداشتن خودشونم اينو ميدونن هميشه هم جلوي من به خاطر اين چيزا كم ميارن براي همينم اين حرفاشون جلوي من قوت بيشتري ميگيره از خود تعريف نيست اما منم كه زشت نيستم وگرنه به شوهرم كه نميومدم و كلا سطح خونواده ما بالاتر از اوناست تو فاميل ما هم پدري وهم مادري دكتر مهندس زياد داريم اما اونا چه عرض كنم اين شوهر منم كلا ازشون بيزاره و دوست نداره باهاشون رفت و آمد كنه به نظر من كه همسري تافته جدا بافتس برادرشم همينطور زن برادرش هم اي  بينابينه . اينه كه هر وقت فرصت گير بياد اين مادر و دختر البته به تحريك دختره ميريزن سر من مادره خودش به تنهايي زياد آزار نداره اما دختره خيلي موذيه.

همينه كه ميگم خر شدم شوهرم ميگه تو كه گفتي ديگه سنگين رنگين ميموني تا بهت چيزي نگن منم بهش گفتم خب خر شدم ديگه.

اينم دو روز بي حاصل در كنار قوم الظالمه..

 واي چقدر حرف زدم شما كه نميخونين اگرم بخونين نظر نميدين بنابراين ميگم كه نوشتم تا خالي بشم .

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 12:9 PM  توسط خانومی  |