سال نو مبارک
اونقدر این یک ماه گذشته پر مشغله و تلخ و شیرین گذشت که اصلا نفهمیدم چطور گذشت اول از همه اینکه شب عید تو محل کار مشکلی پیش اومد که همچنان ادامه داره دعا کنین به خیر بگذره بعد هم اینکه همون شب عیدی دخمله تب کرد و اونقدر حالش بد شد که سال تحویل ما تو بیمارستان بودیم دکترش گفت ریه اش چرک کرده اما خدارو شکر هفته دوم عید روبراه بود و جاتون خالی رفتیم اصفهان از هوای خیلی سردش که بگذریم اونجا خیلی خوش گذشت بعد هم تا الان بنده همچنان دارم بازدید عید پس میگیرم نمیدونم شما هم همین مشکل رو دارین یا نه خدا خیرشون بده تو عید که همه چیزت روبراهه و از سر کار برنگشتی که خسته باشی و خونه زندگیت رو فرمه هیچکس نمیاد اما تا سیزده تموم میشه زینگ زینگ ما داریم میایم خونتون بازدید من که زیاد خوشم نمیاد .
دیروز و پریشب هم که خودم جایی مهمونی شام و ناهار بودم دیشب که برگشتیم خونه دخمله که داره لباساشو عوض میکنه برگشته میگه خوب مامانی فردا کجا مهمونیم ناهار بخوریم قربونش برم ما که چتر باز نبودیم اما این انگار حرفه ایه.![]()
نمیدونم تا به حال به یه همچین حسی برخورد کردین که تا دیروز چقدر به اطرافیانتون اعتماد داشتین و حالا نمیدونین کدوماشون واقعا روراستن و کدوم یکی داره سرتون کلاه میذاره خیلی حس بدیه که دونه دونه با همه سلام علیک کنین و خوش و بش ولی مطمئن باشین که یکی از اینا خیلی دروغگوئه و همونه که همه چیز زیر سرشه حالا واقعا به کی میتونی تهمت بزنی ؟ نسبت به همه بی اعتماد شدی هر کدوم که میاد و حرفی میزنه سعی میکنی همه کلماتشو حلاجی کنی که شاید این خودش باشه مغزت داره منفجر میشه و دست و دلت به کار نمیره . نمیدونم اگه بفهمم کدوم یکی بوده چه برخوردی باهاش خواهم داشت و اونوقت در مورد دیگران چطور میخوام روابط عادی داشته باشم ترس از اینکه هر کدوم از اونها ممکنه یه روزی تو زرد از آب دربیان.![]()
نیازمند دعای سبزتان هستم.![]()
هیچ تا بحال شده که توی یه جمعی تازه وارد شی و همه رو بشناسی الا یه نفر بعد که بهت معرفیش کنن بجای اینکه بهش بگین از آشناییتون خوشوقتم و اون هنوز چیزی نگفته الکی بگی خیلی ممنون مرسی؟
آخه مرسیه چی؟ مگه اون چیزی گفته ؟ قربون خودم برم که در آستانه ۳۲ سالگی هنوز آخر سوتی و خرابکاریم.![]()

مگه گذاشت شام بخورم اينم كه عممممممه دوست همش ميرفت روي پاي اون مينشست اونم به روي خودش نمياورد ولي معلوم بود خوشش نمياد خوشم اومد فسقلي نميذاشت اونم شام بخوره از رو دوستي زيااااااااااااااااااااد هي ميرفت پاشو ميكرد تو ظرف جوجه كباب خانوم ( بچه من راستشو بخواين خيلي حاليشه اينو همينطوري نميگم بچه خواهر شوهر كه پسر هم هست 20 روز ازش بزرگتره
منم حرص ميخوردم چون حتي دريغ از يه قربون صدقه رفتن خشك و خالي منم كيف ميكنم چون همسري هم اصلا بچه اونا رو تحويل نميگيره (خيلي اين خونواده سالم و مستحكمه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) البته اين جريانات داستان داره در گذشته اين خار شوهر من اينجوري نبود با من... منم باهاش اينطور نبودم سر فرصت دونه دونه تعريف ميكنم.
عاشقشم همه وسايلشم دارم اما هم پا كم دارم.
(قربونت برم كه فقط تو حريف اينايي
.
آخر شوهرش رفت پيشش يه چيزي در گوشي به هم گفتن و نامردا بچرو ورداشتن بردن تو اتاق ميخواستم سر به تنش نباشه من هيچوقت اينكارو باهاشون نكرده بودم مثلا ميخواست بگه جاي مارو گرفتي اما چند دقيقه نگذشت كه اومدن بيرون آيي خيط بچهه اونجا فسقل منو ديده بود بيشتر شارژ شده بود شوهر منم بهشون اخم كرده و پشتشو كرده اونام ترسيدن اومدن بيرون آييييييييي حال كردم
اينه كه ديگه از اين